تبلیغات
Leonard Cohen - شوق ترس

شوق ترس

چهارشنبه 5 خرداد 1389 09:20 ق.ظ

نویسنده : مهدی

 

من دیوانه‌ی توام
و این را حتا دیوانه‌ها می‌ترسند بفهمند
و ترس تنها چیزی است كه من از آن می‌ترسم   

 (( از شاعری گم‌نام ))


بی‌شك شعر ترس یك ژانر نوشتاری تلقی نمی‌شود. ترس در كالبد شعر است. در ترمینولوژی ترس شاید اولین برخورد این باشد: ترس از دست دادن. شروعی تلخ و البته رمانتیك. ترس از مرگ و ترس ازدست‌دادن عشق را می‌توان از كلاسیك‌ترین انواع ترس نامید. ترس فراموشی را نیز.
شعر، به گونه‌ای ترس از پایان است. ثبت  لحظه‌ای كه تكرار شود در زمان. به این اعتبار شاعر ترسوترین موجود عالم است. چرا كه جسارت ثبت را به خود می‌دهد! در ذات این ثبت پوچی هم نهفته است. بكت در (( در انتظار گودو )) از زبان یكی از شخصیت‌هایش می‌گوید: (( بیا هیچ كاری نكنیم. این‌طوری كم‌خطرتر است. )) از میان رفتن مرز بین حركت و انفعال.
نهاد شعر اعتراف به سكوت است. ترس از سكوت، ترس از الكنی، و در عین حال اعتراف به سكوت و الكنی. اعتراف به ترس نشانه‌ی ترسو بودن نیست. پنهان داشتن آن ترس می‌آفریند. شعر، ترس را به ما نشان نمی‌دهد. پنهان‌داشتن ترس را نشان می‌دهد.
ضربه‌های كوچك همیشه بزرگ‌ترین ضربه‌ها هستند. آیا می‌توان گفت كه عشق ضربه‌ای كوچك است؟ برای شروع آن‌قدر دیر است كه تكرار گزاره‌ی (( شروع می‌كنم )) بیش از هر چیزی بوی پایان می‌دهد. می‌گویی تمام شد و خودت می‌دانی كه پایان یعنی فاصله. می‌دانی كه اهل فریبی. چرا كه پایان در خودش معنایی ندارد، چرا كه شروع هیچ چیز نیست.
رخوت ننوشتن با در دست نگرفتن قلم آغاز می‌شود. اگر اهل نوشتن هم باشی، بعد از مدتی ننوشتن، برای شروع مثل یك كودك می‌شوی. دست خیلی زود قلم را فراموش می‌كند. تا حدی كه در دست گرفتن قلم برای یادداشت لیست خرید یا گذاشتن پیغام برای كسی كه خانه نیست، عملی است در جهت محو نوشتن؛ از یاد بردن آن‌چه باید نوشت.
(( من خانه‌ای داشتم كه از من گرفتند. همسری داشتم كه از من گرفتند. هنوز زود بود كه كودكانی داشته باشم. و هنوز زود بود كه آن‌ها را از من بگیرند. ))
متن با حس از دست دادن ساخته می‌شود. مرض از دست دادن كه همیشه بر به دست آوردن غلبه كرده‌است. بر خلاف آن‌چه تصور می‌شود، حس از دست دادن همیشه مترادف دوری نیست. دوری عنصر اصلی در غم غربت نیست. ما غم غربت را در نزدیك‌ترین فاصله‌ی ممكن حس می‌كنیم. وقتی به هم نزدیك‌ایم.
آیا می‌توان گفت كه مثلن غم غربت حاصل نزدیكی به توست؟ چرا كه نزدیكی به تو یعنی دوری از خیلی كسان و خیلی چیزها؟ غربت تو، عشق توست. ولی حتا نمی‌توان ادعا كرد كه این انتخاب من است. نمی‌توان با این تفكر هستی‌گرایانه بار خیلی از گناهان را بر دوش کشید و یا به عكس، خود را از خیلی گناهان مبرا دانست. زمان هم‌چنان عامل فراموشی است. من نمی‌دانم (یا به یاد نمی‌آورم ) كه چه‌طور این مسیر مرا انتخاب كرد.
می‌توان گفت كه آن‌قدر دوست‌اش دارم كه نمی‌خواهم به او برسم؟ این یك بیماری است. سپردن كسی كه دوست‌اش دارید به یك نفر دیگر. تصور تن او در كنار تنی دیگر كه از فرط دوست‌داشتن می‌دانید هرگز او را آن‌طوری كه شما، دوست ندارد. بیماری دیگر فراموش‌نكردن اوست بعد از واقعه. هرگز نمی‌توان پاسخی داد. حتا اگر تا آخر عمر به یك تن، تنها به تن عاشق بمانید. تا آخر عمر زمان درازی نیست كه به پایان برسد. تا وقتی نفس می‌كشید پایان در شروع است. اما بعد از مرگ دیگر پایانی نیست كه شروع شود. وجود ندارد پایان. از این رو از آن می‌گوییم.
من برای خانه‌ام نمی‌نویسم. آن قدر نزدیك‌ام كه غربت را در جایی دور حس می‌كنم. جایی دور.
شعر(( لئونارد كوهن ))، مستحق تاویلی از این دست است: اضطراب آرامش. شعری كه در ترس آرام می‌گیرد.
باید ترك كنی هر آن چه را كه
خارج از كنترل توست
شروع‌اش با خانواده‌ات است
اما خیلی زود شامل روح‌ات هم می‌شود

شاید شعر كوهن, شعری چنان شگفت نباشد. بهانه‌های ارجح‌تری هم می‌توانست زاینده‌ی این نوشتار باشد. كوهن یكی از امكان‌های موجود است. امكانی مغتنم برای زنده‌نگاه‌داشتن شوق ترس.
***
منتشر شده در مجله گلستانه شماره 51 و رمزآشوب

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 13 اسفند 1390 02:33 ب.ظ